تهران، کوچه اشباح
By
سیامک گلشیری
About This Book
كيف سياه رنگ را گذاشت روي زانويم. بعد بی آنكه نگاهم كند، گفت اتفاق وحشتناكی برايش افتاده است. گفت همهاش توی همين كيف است و از ماشين پياده شد. هنوز در را نبسته بود كه سرم را خم كردم و گفت: «ميتونم اسمتونو بپرسم؟»
سرش را خم كرد و خيلي آهسته گفت: «دراكولا»
سرش را خم كرد و خيلي آهسته گفت: «دراكولا»
Reviews
0.0
/ 10
☆☆☆☆☆
☆☆☆☆☆
0 ratings · 0 reader reviews
Have you read this book?
Share your experience with readers around the world.
▱
No reviews yet
Be the first to review this book.